حکایتهای مدیریتی - شماره 2

دختر کشاورز وریگ های سیاه وسفید

 سالها پیش در روستایی ,کشاورزی به خاطر وضعیت بد مالی مجبور شده بود از مرد پولدار روستا مقدار قابل ملاحظه ای پول قرض کند . موعد باز پرداخت رسیده بود اما کشاورز نمی توانست قرض خود را پرداخت کند ,مرد پولدار که پیر وزشت وبد طینت بود ,قصد داشت از این شرایط سوء استفاده کرده وبا فشار آوردن به کشاورزاورا مجبور کند که با ازدواجش با دختر جوان وزیبای اوتن دهد بنابراین معامله ای به شکل زیر به کشاورزودخترش پیشنهاد کرد .مرد پولدار گفت که اودوریگ سیاه وسفید در کیسه خالی پول می گذارد ودختر باید یک ریگ را از کیسه در آورد . اگر دختر ریگ سیاه را برداشت باید همسر مرد پولدار شود وقرض پدرش بخشیده خواهد شد .اما اگر دختر از برداشتن ریگامتناع کند پدرش را به زندان خواهد انداخت .

مرد پولدار از تل شن جلوی پایش در مزرعه کشاورز , دوریگ برداشت تا در کیسه بیندازد . دختر تیز بین کشاورز دید که مرد دو ریگ سیاه برداشت ودر کیسه انداخت . مرد پولدار از دختر خواست یک ریگ را از کیسه خارج کند .

اگر شما جای دختر بودید چه کار می کردید ؟اگر قراربود به دختر کمک کنیدبه اوچه می گویید ؟بصورت منطقی 3کار قابل انجام است .

  • از برادشتن ریگ امتناع کن که درنتیجه پدرش به زندان می رود
  • از کیسه دوریگ را خارج کند تا نشان دهد مرد پولدار تقلب کرده است .به احتمال زیاد مرد پولدار به خاطر رسوایی واز روی لجبازی ,پدرش را باز هم بهزندان خواهد انداخت
  • یک ریگ سیاه از کیسه خارجکند وبا فدا کردن زندگی خود پدرش را از رض وزندان نجات دهد

دختر چه کرد!

دختر دستش را داخل کیسه کرد ویک ریگ بیرون آورد . بدون اینکه به ریگ نگاه کند ,وانمود کرد که ریگ در دستش سر خورده وآنرا بر روی تل شن بیندیگر ریگها  انداخت بطوری که معلوم نشد چه ریگی بوده است سپس گفت :<< چقدر بی عرضه ام, نتوانستم یک ریگ را در دستمنگه دارم . اما اشکالی ندارد ,اگر شما به ریگباقی مانده در کیسه نگاه کنید معلوم خواهد شد من کدام ریگ را برداشته ام >>

از آنجاییکه ریگ در کیسه سیاه است , بنابراین باید فرض شود که دختر ریگ سفید را برداشته است . مرد پولدار هم که نمی توانست به تقلب خود اعتراف کند چاره ای جز پذیرش نداشت .

 

نکته مدیریتی حکایت :

دختر داستان مسئله بهظاهر حل نشدنی را به گونه ای حل کرد که بتواند به بهترین راه حل ووضعیت ممکن دست یابد . بیشتر مسائل پیچیده راه حلی دارند , فقط یاد بگیریم از روش تفکر مناسب در حل آن بهره بگیریم . این مسئله به روش تفکر منطقی سنتی قابل حل نیست بلکه باید در حل آناز تفکر جانبی استفاده کنیم /شیری

 

حکایتهای مدیریتی - شماره 1

فقط یک میوه در روز

درمنطقه ای میوه کم بود قانونی وضع شد که به موجب آن هرکس در روز تنها میتواند یک میوه بخورد.این قانون نسلها برقراربودومحیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتادند ودرختان جدید روییدند مدتی بعد آنجا منطقه حاصلخیزی شد وحسادت شهرهای اطراف را برانگیخت . اما مردم هنوز هرروز فقط یک میوه می خوردند وبه آن قانون عهد باستان وفادار بودند اما علاوه برآن نمی گذاشتند اهالی شهر ها وروستاهای اطراف هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث میشد که میوه ها روی زمین بریزند وبپوسند . قانون جدیدی وضع شد که بموجب آن هرکس هرچه میوه می خواهد بخورد وهمچنین میوه ها را با همسایگان خود تقسیم کند .مردم قانون جدید را نپذیرفتند چرا که آن رسم قدیمی در جسم وروح مردم ریشه دوانده بود ونمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسید ند این رسم بدوی از کجا آمده است . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد وبنابراین تصمیم گرفتن روش شان را رها کنند.تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند به آداب قدیمی وفادار ماندند .اما در حقیقت آنها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده وباید همراه با دنیا تغییر کنند

نکته مدیریتی حکایت  

تغییر وتحول قانونثابت ولایتغیر جهان هستی است . همه چیز در حال تغییر ودگر گونی است . آنچه که تغییر ناپذیر است و خود تغییر است حکایت تغییر وتحول حکایت همشیگی زندگی انسانهاست . بزرگترین بیم بشر بیم از تغییر است . مردم از افکار جدید , عادتهای جدید,محیط جدیدوروش جدید می ترسند ,غافل از آنکه اساس زندگی تغییر وتحول است وزندگی بدون آن قابل دوام نیست . تنها راه زندگی بهتر وطولانی تر آمادگی شما برای قبول تغییر وعملی  کردن تحول هلی بزرگ است .

زندگی پدیده ایستا نیست . تنها دوگروه نمی توانند افکار خود را عوض کنند . دیوانگان تیمارستانها و مردگان گورستان . بزرگترین کشف نسل امرووز این است  که انسان می تواند با تغییر ذهنیت خود , زندگی خود را تغییر دهد.

 خدواند سر نوشت هیچ قومی را تغییر نمیکند مگر آنکه خودشان بخواهند.

کارکنان سازمانتان را با مفهوم وپدیده تغییر آشنا کنید تا مقاومت در برابر تغییر کاهشد یابد.